کاپا - این یک راز است

اگر فیزیک نمی دانید ، باز هم وارد شوید

اگر فیزیک نمی دانید ، باز هم وارد شوید

کاپا  -  این یک راز است

میان همه‌ی روزمره‌گی‌ها
ساده و صاف آنچه که می‌شود به نوک قلم نوشت
(به جز خط انسانیت، هیچ خط قرمزی وجود ندارد)

مهمترین شباهت بین انسان و حیوان تلاش برای زنده ماندن است و این مهترین تفاوت هم اتفاقا هست. حیوان ها هر طور شده تلاش میکنند زنده بمانند، اما انسان ها یک وقت هایی به هر قیمتی زنده ماندن را ترجیح نمی دهند...

اما جای دردآور این زندگی همین جاست که نقش ها عوض می شود...

یک وقتهایی  بعضی ها گوسفند می شوند تا زنده بمانند بعضی گاو

بعضی ها گرگ میشوند تا زنده مانی کنند بعضی ها روباه...

و اینجاست که مهمترین تفاوت بین انسان می شود مهمترین شباهت!

زنده گی به هر قیمتی!

مثل یک ماهی که درون تُنگ خود زار میزند تا در اشک های خودش زندگی کند...*


پی نوشت

1. باور کنید حال همه ی ما خراب است...

2.حالا هی زار بزنید

*.شاعر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۵
کــاپــا

“In this life we cannot do great things; only small things with great love.”

Mother Teresa


پی نوشت

1.و داستان از اینجا شروع شد که بعضی ها یکهو خواستند کارهای بزرگ انجام دهند و گند زدند به دنیا!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۷
کــاپــا

Toast to tomorrow - Luna Como

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۶
کــاپــا

بعضی ها اصن اصولا مثل یخچال هستند! اصن چیزی هم که نداشته باشن هم! اصن آدم را به خودشان جذب می-نموده-مایند0 و همانند یخچالی که خالی هم که باشد؛ چیزی هم که نداشته باشند، اما در روز ممکن است بارها به او مراجعه کنید و هی جذبتان می کند ، آنها هم هی جذب می کنند آدم را لامصب

بگذریم اگر یخچالشان که پر باشد چه اتفاقی  می افتد.1

من از همین تریبون استفاده نموده و بلند یک صدا فریاد میزنم:

یخچال جان دوستط دارم.


پی نوشت

0.فقط ... اینرا می فهمند.

1.تقوا ! تقوا! (خطر سقوط در ...)

2.کپی کردید منبع هم بزنین! انصافا (...)

3....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۵
کــاپــا

هر اندازه فکر می کنید آدم هستید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۰۹
کــاپــا

خیلی از چیزها در دنیا1 هستند که فقط تنها بعضی از خاصیت ها را میتوانند داشته باشند! مثلا یک اتاق یا می تواند روشن باشد یا تاریک ! یک ماده تنها می تواند گرم باشد یا سرد و...

در این دنیا یکی از "چیزهایی" که می تواند خیلی از خاصیت ها را "با هم" داشته باشد "انسان" است. یک انسان هم می تواند همزمان بدبخت باشد و خوشبخت هم باشد 2 . و یا خوش اخلاق و بد اخلاق ؛ بد یا خوب و هزار ویژگی دیگر که درون خود می تواند همزمان داشته باشد....

و همه این داستان ها از زمانی شروع شد که "یک خدایی" به او "عقلی" داد که ویژگی های دوگانه را در انسان بوجود آورد....

از آن زمان به بعد "انسان" هم "بدبخت" شد و هم "خوشبخت!" هم خوب شد و هم بد و...

آری بار امانت!!! باری که می گویند ""همه ی عالم"" از قبول آن سر باز زد و انسان  آن را پذیرفت.3

تا اینجای مطلب را داشته باشید.

شعر زیر امشب سروده می شود و در پست بعدی چند کلامی خدمتتان درباره این امانت صحبت نمود خواهیم!!!

باز شود دوباره، مستی کنـــــیم؟ *** عشق  کنیم؛ بـاده پرستی کنیم
راهــــــی آن کوی شمالی شویم *** عاشـــق معشوق خیالی  شویم
شیشه ی غم بر سر سنگ آوریم *** جـــــــمله ی  آدم سر جنگ آوریم
نظم جهان را همه بر هــــــم زنیم *** چرتکه ی عالم همه  در هم زنیم
روز و شـــبان باده ی نابی خوریم *** جای غـم و حرص، شرابی خوریم
آن لــــب معشوق به لب ها نهیم *** سیره ی دنیا به  طرب هــــا نهیم
عشق به آن گلشن زیـــــــبا بریم *** باده به  آن جـــــــــــــام فریبا بریم
از تله ی جــــــهل، همه پا کَشیم *** بار  امانت! هــــــــمه یکجا کَشیم

                                                              س.ع

                                                                                                                 بیست و یکم اَمرداد هزار و سیصد و نود چهار

                                                               تهران


1. دنیای کلاسیک البته منظورمان است! چون در دنیای کوانتوم داشتن چندین خاصیت همزمان یکی از بدیهی ترین ویژگی هاست.

2. بالاخره انسان هم نوعی "چیز" است خب!

3. خود این داستان البته مشکلات بنیادینی دارد، اگر خوب بنگرید و اهل تفکر باشید...

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۱۴
کــاپــا

دنیایی داریم با میلیاردها آدم که خیلی‌هایشان را حتی نمی‌شناسیم.

تعدادی را می‌شناسیم ولی با آن‌ها کاری نداریم.

کم هستند کسانی که حواس‌شان به ما باشد.

و در این دنیا واقعاً کم دارایی‌ای نیست داشتن کسانی که از میان این همه آدم، حال تو را ب‌پرسند...

ولی بین این همه آدم! شاید از آن بهتر، داشتن آدم‌هایی است که وقتی حالت را می‌پرسند راحت بتوانی بگویی:

خوب نیستم!

(این گونه بسیار نادر است.)


پی‌نوشت:

۱.یک کسایی هستند که یک جور دیگر هستند!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۳۰
کــاپــا

توجه: این مطلب کمی محتوای 1-19+ دارد.

چشم گاو چشم زیبایی است! و این مقدمه پاسخ به یک سوال است، سوالی که شاید در ذهن شما هم آمده یا شاید هم نیامده!!! باری .... در ذهن ما آمد! با این مقدمه می خوام در مورد یکی از خدابانوان یونانی به نام "هرا" یکم مطلب بازنویسی کنم. این باز نویسی در واقع یک خلاصه برداری از کتاب "نماد های اسطوره ای و روانشناسی زنان" است.0

اما در این کتاب برای من که شاید برای اولین بار بود به شکل جدی در مورد خدایان یونانی و تاثیر آنها در الگوبرداری ناخودآگاه از آنها، توسط زنان مطالعه داشتم جالب بود.

نکته ی اول اینکه این خدایان هزاران سال قبل از میلاد مسیح توسط مردم آنجا پرستش می شده اند و این خدایان هر کدام یک کاراکتر با یک اصل و نصب و یک قدرت یا ویژگی بوده اند. برخی از این خدایان حاصل آمیزش پدر و مادر هایشان و برخی دیگر حاصل آمیزش برادر و خواهرند. و ظاهراً این سنت در تولید مثل شان یک سنت رایج بوده !

قبل از ورود خدایان مذکر به عرصه خداییّت! قدرت کاملا در دست خدایان مونث بوده ولی با ظهور و ورود خدایان مذکر کم کم  این خدایان مونث به انزوا رانده می شوند.

یکی از این خدابانوان "هرا" است. هرا فرزند ریا و کرونوس است و با برادر خود زئوس ازدواج کرده است. او ملکه ای زیبارویی است که رومی ها او را ژونو می نامیدند. هرا مونث شده واژه هیرو به معنی قرمان است و حوزه ی فرمانروایی او زمین و آسمان بوده است. شعرای یونانی در مدح چشم های درشت و خوشگلش او را (گاو چشم) نامیده بودند.

یونانیان بر این عقیده بودند که او سرور آسمانها و بهشت است و زمانی که قطرات شیر از پستان هرا می چکیده کهکشانی بوجود آمده و اینگونه این کهکشان را "راه شیری" نام نهاده اند.1 و بعد آن از قطراتی که به زمین رسید گلهای زنبق برافراشته شد.!

شخصیت هرا یک شخصیت عاشق زئوس است که با وجود خیانت های متعدد زئوس به او بازهم به او وفادار است و آتش خشمش در برابر خیانت هایی که کاملا از طرف زئوس اتفاق می افتد فقط دامن زنهای بیچاره ای را می گیرد که زئوس آنها را اغوا نموده است.

هرا کهن نمونه زن های حسود و عاشق است که همه چیز را فدای عشقشان می کنند.3

یکی از این زن ها که درگیر کشمکش زئوس و هرا شد، "کالیستو" است. زئوس خود را به شکل آرتمیس4 در آورده و کالیستو (خدا بانو شکار) را اغوا می کند. هرا با واکنشی انتقامجویانه کالیستو را به شکل خرسی درآورد و قصدش این بود که پسر کالیستو ندانسته مادرش را به کشتن دهد که زئوس به موقع می فهمد و این مادر و پسر را به شکل دب اکبر و دب اصغر در می آورد2 و در آسمان جای می دهد.


پی نوشت:

0.نویسنده کتاب :شینودا - بولن ترجمه: آذر یوسفی انتشارات روشنگران

1.برای من اسم راه شیری یک سوال بود!

2. دب اکبر و دب اصغر (خرس کوچک و خرس بزرگ)

3.هرا شخصیت زنانی است که ازدواج و پاسداری از آن را تنها راه کامیابی در زندگی می بینند.

4.آرتمیس خدابانوی باهوش، باکره و قدرتمند است.

5. این کتاب را نخوانید!  (الکی مثلا شما می روید می خوانید...چشمک)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۲
کــاپــا

نمیدانم چه دشمنی با فیزیک داری تو، که همه بدنت فیزیک را نقض می کند!

گرمای لب هایت قانون دوم ترمودینامیک را...

برق چشمانت معادلات نور را

حرکت موهایت در باد قوانین سیالات را

و انرژی خودت پایستگی انرژی را

و اگر نیوتن بود قطعاً قانون جاذبه را به سوی تو تغییر می داد!


پی نوشت:

1.شاعر میفرمایه: گل آتیش روی لبهاته ... (مصرع دومش رو خودتون برید پیدا کنید.)

2.ماشاالله

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۲:۱۷
کــاپــا

قسمت اول

می گویند قبل از اینکه اسکندر به ایران حمله کند از آنجایی که شخصیت باتدبیری بود همه بزرگان حکومت را جمع کرد و چون خوب خطر امپراطوری ایران را احساس می کرد از آنها خواست تا راه حلی بدهند که بعد از حمله به ایران به نحوی آنرا نابود کنند که دیگر نتواند روی پای خودش بایستد.

گروهی گفتند همه کتابخانه هایشان و ساختمان هایشان را آتش میزنیم تا دیگر چیزی نداشته باشند و جز ویرانه ای نخواهیم گذاشت.

اسکندر مقدونی پاسخ داد دوباره کتاب می نویسند و دوباره از نو می سازند...

گروهی گفت به همه زنان شان تجاوز می کنیم تا چنان سرخورده شوند که روی سر برآوردن نداشته باشند.اسکندر گفت فرزندانشان چون بزرگ شوند راه پدرانشان پیش گیرند.

میگویند شخصی دانا گفت اگر می خواهی هیچوقت رو سعادت و پیشرفت نبینند؛ بزرگان و دانشمندان شان را بر شغل های پست بِگُمار و  انسانهای فرو مایه و پَست را بر منسب های بزرگ!

و تا دنیا دنیاست هرگز روی پیشرفت نخواهند دید !

قسمت دوم

ایرنا – شهردار خرم آباد گفت: 150 نیروی جدید توسط بخش خصوصی برای رفتگری و خدمات تنظیف این شهر بکار گرفته شده اند که در بین آنها 23 نفر دارای مدرک تحصیلی لیسانس و فوق لیسانس هستند.

قسمت سوم

این شعر را میگویم ولی نه برای این 23 نفر که برای خدا میداندنفر...

ما به حال خویشتن شادیم ساقیا مِی ده به من       سرخوش و آزاد در بادیم ساقیا مِی ده به من


تو همه جا رشد را بینی ساقیا مِی ده به من            همچو خرما روی سینی ساقیا مِی ده به من


در فضا هم در زمین هم ساقیا مِی ده به من          از مسلسل گیر تا مین هم ساقیا مِی ده به من


ساقیا یک لحظه وایستا !!!


مــــــــــــــــن شنیدم در خبر های جدید        ما نمودیم علم را خَم چون حدید
گشته عالم مات حیران چون که ما             حَصل کردیم علم را ما بس شدید!
می نماید هم حسادت  دشمنی           چون که بیند ما شدیم چندان سعید!
       


ساقیا می رو بیار دیگه!


یک خبر لیکن مرا کردی کِســــــــــــــل                    تا به حـــــدی می کند ما را خِــــــجل
مــــــــــن شنیدستم که در شهر فلان                    یک گروه کاری خیلی جـــــــــــــــــوان
که بدارند مدرک ارشد و فــــــــــــــــوق                   گشته اند درگیر کاری کــــــــــم ز ذوق
می کنند جارو خیابان ایــــــــــــن ذُکور                  گشته اند در شهرداری ها ســُــــــوپور
چون شنیدستم غمی در دل نشست                  می بخوردم مــــــــن از آن جام الست
لیــــــــــــک پس مستم نمی دارد چرا                   آخر این کشور  چرا در قهـــــــــــــقرا؟؟

رشد و نمُّو  تازه دانســــــــتم که من!                   ساقیا جــــــــــــان عمو مِی ده به من

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۶:۱۵
کــاپــا

و یک روز صبح همه بیدار شدند و دیدند که یک دَکَل نفتی نیست! و همه با هم صدا زدند دَکَل کجایی ... دَکَل کجایی؟ و ناگه دَکَل از جیب آقای م.اَه گفت من اینجام من اینجام... و یکهو گفتن این شعر لازم آمد!

 در محـــــــضر آن بحر عظیم، رفتم دوش

بودش دَکَلی که شعله‌اش بود خــموش

تا منظره‌ی دَکَل بدیدمی به هـــــــــــوش

ناگَه به دَمــــی ببردش این مرد چموش

اینک همه‌کَس بر او زند بانگ و خروش

کــــــــــو دَکَل خر و دَکَل بَر و دَکَل فروش!!!!


پی‌نوشت

۱. آخه دکل نفتی رو هم....!

۲. ای فریاد

۳.باشد که پند گیریم، گیرید، گیرند.

۴. خود این آقا و دار و دسته‌اش را نمی‌دانم، اما خیلی دوست دارم بدانم در دادگاه فرضی قیامت کسانی که به او رای دادند را هم کیفر می‌کنند عایا؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۴ ، ۲۳:۴۵
کــاپــا

انصافا من این کلیپ رو دوست دارم. شما هم ببینید شاید رستگار شدید.

کاری از گروه ول شدگان.


پی نوشت

1.کارهای این گروه را در soundcloud می توانید دنبال کنید.

2.اگر از اینجا نتوانستید ببینید از اینجا ببینید.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۲۲:۲۷
کــاپــا

چوپانی تعریف میکرد، گاهی برای سرگرمی با یک چوبدستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم و هنگام خارج شدن گوسفندان، چوبدستی را جلوی پایشان می گرفتم، طوری که مجبور به پریدن از روی آن می شدند.
پس از آنکه چندین گوسفند از روی آن می پریدند، چوبدستی را کنار می کشیدم، اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند!
تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند!!!!!!
گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است.
تعداد زیادی از آدم‌ها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش می‌دهند؛ مایل به باور کردن چبزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند؛ مایل به پذیرش بی چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند.

وقتی خودت را هم صدا با اکثریت می بینی، وقت آن است که بنشینی و عمیقا فکر کنی!!!!


"دیل کارنگی"

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۰
کــاپــا

در خیابان شانزدهم زنگی می کرد در یک خانه ی یک طبقه شمالی با یک درب سفید که بالای دیوارش پر بود از یک جور گیاه که خار زیادی داشت و گل های کوچک سفید می داد.1 بسیار آدم متمولی بود و دست و دلباز و دوستان همیشه از هم صحبتی و بودن در کنارش لذت می بردند. هر وقت از کنارش رد میشدی مجکم بر پشتت می زد و می گفت : نه وار !!! به زبان ترکی یعنی  چه خبر...

جمعی از دوستان را قرار بود برای یک ضیافت بزرگ به مناسبت افتتاح نمایشگاه ماشینش  دعوت کند و سور بدهد. شب شلوغی بود آن شب. همه دوستان بودند از آن قدیمی ها تا این جدید ها و همه در خانه میزبان در حال خوش بش و عیش حال بخور و بنوش!!! بودند.

خود میزبان کنار ما رو بالکن مشرف به حیاتش که انصافا بسیار نمای زیبایی داشت نشسته بود در مورد شریکش که بسیار آدم خشک و خسیسی است حرف میزد یا شاید بهتر است بگوییم غیبت می زد!2

در این حین بود که ناگهان از بیرون حیات صدای داد و قال بلند شد؛ گویی که دو نفری در حال دعوا و بزن و بخور بودند و چند باری هم محکم به درب کوبیدند و ما به همراه میزبان روانه حیاط شدیم و تا در را باز کردیم، گویا همان شریک میزبان که ذکر شد در حال مشاجره  باکسی بود و درگیری کوچکی پیش آمده بود که با وساطت میزبان حل و فصل شد و به خیر گذشت و همه آمدند داخل.

شریکش یک مرد تپل قد کوتاه با موی های به نسبت بلند بود و یک کت شلوار سفید که در اثر دعوا کمی هم کثیف شده بود. او هم به جمع ما در بالکن پیوست و کمی بعد مشغول شام شدیم و انصافا میزبان  دست و دلباز ما چیزی کم نگذاشته بود و از همین جا لازم میدانم بر او درود فراوان نثار نمایم.

همه مشغول بودند که یک هو این مردک سفید پوش شروع کرد به گشتن خودش که کجا گذاشتمش ؟ اینجا بود که! نکنه گمش کردم! ای خدا بد بخت شدم، ای خدا بیچاره شدم کلی پول و چک و مدارک توش بود و فلان و بهمان!

اینقدر خودش را گشت و ناله کرد که شام همه را خراب کرد رفت پی کارش! کیفش گم شده بود. کیفی ظاهراً پر از چک های نقدی و پول و مدارک و فلان و بهمان...

سریع خودش را رساند به کوچه و شروع کرد دنبال کیف گشتن. اینقدر داد و قال کرد و فحش داد که همه مهمان ها هم برای پیدا کردن این کیف کذایی بسیج شدند و روانه کوچه برای پیدا کردن آن شدند تا شاید این مردک حال خراب کن آرام بگیرد.

کوچه تاریک بود و سخت بود بتوان یک کیف جیبی که میگفت مشکی رنگ هم هست را پیدا کرد. دیگر داشتیم به این نتیجه می رسیدیم که حتما کسی آنرا جُسته و برده . ولی ول کن نبود این جناب !

 و هی بلند میگفت خدایا قسم می خورم اگر پیدا شود فلان میلیون می دهم به خیریه و خدایا فلان و خدایا بهمان...

چند دقیقه بعد کیف درون بوته های پیاده رو پیدا شد! و همه برگشتند داخل. و دوباره رفتیم درون بالکن نشستیم و فقط داشتیم الکی حرف می زدیم که وقت بگذرد و برویم...

گرم صحبت بودیم که میزبان با یک سینی نوشیدنی وارد شد و نشست کنار این شریکش و با پوزخند به این شریکش گفت:

خب کیفت هم که پیدا شد و خیالت برگشت سر جایش! فقط یادت نرود نذرهایی را کردی ادا کنی! باید فلان میلیون بدهی به خیریه وگرنه میمیری ها!

این مردک چاق هم در حالی که شبیه گربه روی مبل لم ا داده بود در جواب گفت:

من بمیرم؟ نه!!! ساده ای تو! خدا خودش می داند من دروغگو هستم!


1. موقع نوشتن این قسمت یاد این شعر افتادم:

من از روییدن خار سر دیوار فهمیدم که ناکَس ، کَس نمی گردد از این بالا نشینی هــــــا

من از افتادن شبنم به روی خاک فهمیدم که کَس ، ناکَس نمی گردد از این پایین فتادنها

2.آقا من یه سوال دارم اونم اینه حرف رو می زنند! نمی کنند که! غیبت هم از جنس حرفه خب! اما ظاهراً اونقدر این عمل غیبت بده که شخصی که در موردش غیبت می زنند را چنان که گویی می کنند غیبت!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۱۲:۲۵
کــاپــا

راهنمایی که بودیم یک شخصیت در کلاس داشتیم که از بد روزگار فرزند طلاق بود و دست تقدیر در همان سنین کم نوجوانی از او مجسمه‌ای سنگی و تمام قد از یک اوباش ساخته بود که به هیچ وجهی جلوی کسی خم و رام نمی‌شد و برای خود شعبان جعفری‌ای۱ شده بود!

این را تا اینجا نگه دارید.

یک چند روز پیش در خبرها درباره‌ی یک نویسنده قدیمی مطرح، مطلبی را می‌خواندم که ایشان درباره شروع نویسندگی خودش در روزنامه اطلاعات مطالب جالبی نوشته بودند. ایشان نقل می‌کردند "که برای تست استخدام در روزنامه اطلاعات قبل از انقلاب رفتیم دفتر مجله و تنها یک سوال به ما دادند و گفتند فقط این سوال را جواب بدهید، سوال این بود که: در یک کشتارگاه در حال بِسمل کردن یک عده گاو هستند که ناگهان یکی از آنها  وحشی شده و از کشتارگاه به درون شهر فرار می‌کند....

و ما باید داستان را ادامه می‌دادیم تا نثر ما را بسنجند."

خب ممنون تا که تا اینجا را نگه داشتید لطفاً ادامه را بخوانید

زنگ انشا بود و معلم ما در اقدامی نو و بجای دادن یک موضوع کلیشه‌ای و مزخرف که تابستان خود را چگونه گذارنده‌اید و فلان و بهمان!

یک داستان تعریف کرد: زمستان بود و هوا سرد، و برف سی‌سانتی روی زمین را گرفته بود و بالای دیوار بلند یک آپارتمان، کنار یک دودکش لانه‌‌ی یک گنجشگ بود و یک بچه گنجشک که از سرما داشت می‌لرزید و دائم ووول می‌خورد تا جایی گرم در لانه پیدا کند، ناگهان از لانه سر خورد و افتاد...

معلم به ما گفت طی بیست دقیقه بقیه این داستان را ادامه بدهیم و اسم‌مان را می‌خواند که برویم انشامان را بخوانیم.

وقتی که وقت تمام شد یک دو  نفری رفتند و خواندند ولی هیچ کدام جالب نبودند الا همین دانش آموزی که وصفش رفت!

وقتی معلم اسمش را خواند رفت پای تابلو در حالی که اصلا لبخندی بر لب نداشت و انشا-اش را شروع کرد:

زمستان بود و هوا سرد، و برف سی‌سانتی روی زمین را گرفته بود و بالای دیوار بلند یک آپارتمان، کنار یک دودکش لانه‌‌ی یک گنجشگ بود و یک بچه گنجشک که از سرما داشت می‌لرزید و دائم ووول می‌خورد تا جایی گرم در لانه پیدا کند، ناگهان از لانه سر خورد و افتاد و مُرد.

و آمد سرجایش نشست.


پی‌نوشت

۱.شعبان بی‌مخ

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۲۲:۰۷
کــاپــا