کاپا - این یک راز است

اگر فیزیک نمی دانید ، باز هم وارد شوید

اگر فیزیک نمی دانید ، باز هم وارد شوید

کاپا  -  این یک راز است

میان همه‌ی روزمره‌گی‌ها
ساده و صاف آنچه که می‌شود به نوک قلم نوشت
(به جز خط انسانیت، هیچ خط قرمزی وجود ندارد)

چوپانی تعریف میکرد، گاهی برای سرگرمی با یک چوبدستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم و هنگام خارج شدن گوسفندان، چوبدستی را جلوی پایشان می گرفتم، طوری که مجبور به پریدن از روی آن می شدند.
پس از آنکه چندین گوسفند از روی آن می پریدند، چوبدستی را کنار می کشیدم، اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند!
تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند!!!!!!
گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است.
تعداد زیادی از آدم‌ها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش می‌دهند؛ مایل به باور کردن چبزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند؛ مایل به پذیرش بی چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند.

وقتی خودت را هم صدا با اکثریت می بینی، وقت آن است که بنشینی و عمیقا فکر کنی!!!!


"دیل کارنگی"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۰
کــاپــا

در خیابان شانزدهم زنگی می کرد در یک خانه ی یک طبقه شمالی با یک درب سفید که بالای دیوارش پر بود از یک جور گیاه که خار زیادی داشت و گل های کوچک سفید می داد.1 بسیار آدم متمولی بود و دست و دلباز و دوستان همیشه از هم صحبتی و بودن در کنارش لذت می بردند. هر وقت از کنارش رد میشدی مجکم بر پشتت می زد و می گفت : نه وار !!! به زبان ترکی یعنی  چه خبر...

جمعی از دوستان را قرار بود برای یک ضیافت بزرگ به مناسبت افتتاح نمایشگاه ماشینش  دعوت کند و سور بدهد. شب شلوغی بود آن شب. همه دوستان بودند از آن قدیمی ها تا این جدید ها و همه در خانه میزبان در حال خوش بش و عیش حال بخور و بنوش!!! بودند.

خود میزبان کنار ما رو بالکن مشرف به حیاتش که انصافا بسیار نمای زیبایی داشت نشسته بود در مورد شریکش که بسیار آدم خشک و خسیسی است حرف میزد یا شاید بهتر است بگوییم غیبت می زد!2

در این حین بود که ناگهان از بیرون حیات صدای داد و قال بلند شد؛ گویی که دو نفری در حال دعوا و بزن و بخور بودند و چند باری هم محکم به درب کوبیدند و ما به همراه میزبان روانه حیاط شدیم و تا در را باز کردیم، گویا همان شریک میزبان که ذکر شد در حال مشاجره  باکسی بود و درگیری کوچکی پیش آمده بود که با وساطت میزبان حل و فصل شد و به خیر گذشت و همه آمدند داخل.

شریکش یک مرد تپل قد کوتاه با موی های به نسبت بلند بود و یک کت شلوار سفید که در اثر دعوا کمی هم کثیف شده بود. او هم به جمع ما در بالکن پیوست و کمی بعد مشغول شام شدیم و انصافا میزبان  دست و دلباز ما چیزی کم نگذاشته بود و از همین جا لازم میدانم بر او درود فراوان نثار نمایم.

همه مشغول بودند که یک هو این مردک سفید پوش شروع کرد به گشتن خودش که کجا گذاشتمش ؟ اینجا بود که! نکنه گمش کردم! ای خدا بد بخت شدم، ای خدا بیچاره شدم کلی پول و چک و مدارک توش بود و فلان و بهمان!

اینقدر خودش را گشت و ناله کرد که شام همه را خراب کرد رفت پی کارش! کیفش گم شده بود. کیفی ظاهراً پر از چک های نقدی و پول و مدارک و فلان و بهمان...

سریع خودش را رساند به کوچه و شروع کرد دنبال کیف گشتن. اینقدر داد و قال کرد و فحش داد که همه مهمان ها هم برای پیدا کردن این کیف کذایی بسیج شدند و روانه کوچه برای پیدا کردن آن شدند تا شاید این مردک حال خراب کن آرام بگیرد.

کوچه تاریک بود و سخت بود بتوان یک کیف جیبی که میگفت مشکی رنگ هم هست را پیدا کرد. دیگر داشتیم به این نتیجه می رسیدیم که حتما کسی آنرا جُسته و برده . ولی ول کن نبود این جناب !

 و هی بلند میگفت خدایا قسم می خورم اگر پیدا شود فلان میلیون می دهم به خیریه و خدایا فلان و خدایا بهمان...

چند دقیقه بعد کیف درون بوته های پیاده رو پیدا شد! و همه برگشتند داخل. و دوباره رفتیم درون بالکن نشستیم و فقط داشتیم الکی حرف می زدیم که وقت بگذرد و برویم...

گرم صحبت بودیم که میزبان با یک سینی نوشیدنی وارد شد و نشست کنار این شریکش و با پوزخند به این شریکش گفت:

خب کیفت هم که پیدا شد و خیالت برگشت سر جایش! فقط یادت نرود نذرهایی را کردی ادا کنی! باید فلان میلیون بدهی به خیریه وگرنه میمیری ها!

این مردک چاق هم در حالی که شبیه گربه روی مبل لم ا داده بود در جواب گفت:

من بمیرم؟ نه!!! ساده ای تو! خدا خودش می داند من دروغگو هستم!


1. موقع نوشتن این قسمت یاد این شعر افتادم:

من از روییدن خار سر دیوار فهمیدم که ناکَس ، کَس نمی گردد از این بالا نشینی هــــــا

من از افتادن شبنم به روی خاک فهمیدم که کَس ، ناکَس نمی گردد از این پایین فتادنها

2.آقا من یه سوال دارم اونم اینه حرف رو می زنند! نمی کنند که! غیبت هم از جنس حرفه خب! اما ظاهراً اونقدر این عمل غیبت بده که شخصی که در موردش غیبت می زنند را چنان که گویی می کنند غیبت!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۱۲:۲۵
کــاپــا

راهنمایی که بودیم یک شخصیت در کلاس داشتیم که از بد روزگار فرزند طلاق بود و دست تقدیر در همان سنین کم نوجوانی از او مجسمه‌ای سنگی و تمام قد از یک اوباش ساخته بود که به هیچ وجهی جلوی کسی خم و رام نمی‌شد و برای خود شعبان جعفری‌ای۱ شده بود!

این را تا اینجا نگه دارید.

یک چند روز پیش در خبرها درباره‌ی یک نویسنده قدیمی مطرح، مطلبی را می‌خواندم که ایشان درباره شروع نویسندگی خودش در روزنامه اطلاعات مطالب جالبی نوشته بودند. ایشان نقل می‌کردند "که برای تست استخدام در روزنامه اطلاعات قبل از انقلاب رفتیم دفتر مجله و تنها یک سوال به ما دادند و گفتند فقط این سوال را جواب بدهید، سوال این بود که: در یک کشتارگاه در حال بِسمل کردن یک عده گاو هستند که ناگهان یکی از آنها  وحشی شده و از کشتارگاه به درون شهر فرار می‌کند....

و ما باید داستان را ادامه می‌دادیم تا نثر ما را بسنجند."

خب ممنون تا که تا اینجا را نگه داشتید لطفاً ادامه را بخوانید

زنگ انشا بود و معلم ما در اقدامی نو و بجای دادن یک موضوع کلیشه‌ای و مزخرف که تابستان خود را چگونه گذارنده‌اید و فلان و بهمان!

یک داستان تعریف کرد: زمستان بود و هوا سرد، و برف سی‌سانتی روی زمین را گرفته بود و بالای دیوار بلند یک آپارتمان، کنار یک دودکش لانه‌‌ی یک گنجشگ بود و یک بچه گنجشک که از سرما داشت می‌لرزید و دائم ووول می‌خورد تا جایی گرم در لانه پیدا کند، ناگهان از لانه سر خورد و افتاد...

معلم به ما گفت طی بیست دقیقه بقیه این داستان را ادامه بدهیم و اسم‌مان را می‌خواند که برویم انشامان را بخوانیم.

وقتی که وقت تمام شد یک دو  نفری رفتند و خواندند ولی هیچ کدام جالب نبودند الا همین دانش آموزی که وصفش رفت!

وقتی معلم اسمش را خواند رفت پای تابلو در حالی که اصلا لبخندی بر لب نداشت و انشا-اش را شروع کرد:

زمستان بود و هوا سرد، و برف سی‌سانتی روی زمین را گرفته بود و بالای دیوار بلند یک آپارتمان، کنار یک دودکش لانه‌‌ی یک گنجشگ بود و یک بچه گنجشک که از سرما داشت می‌لرزید و دائم ووول می‌خورد تا جایی گرم در لانه پیدا کند، ناگهان از لانه سر خورد و افتاد و مُرد.

و آمد سرجایش نشست.


پی‌نوشت

۱.شعبان بی‌مخ

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۲۲:۰۷
کــاپــا

اوایل بهار است و حیاط مدرسه بسیار شلوغ، و انبوهی از بچه‌های رنگ و وارنگ همچون بره‌هایی که از طراوت بهاری بازی شان می‌گیرد در حیاط در حال جست و خیز بودند و آن طرف‌تر زیر سایه درب بزرگ آهنی طوسی‌رنگ مدرسه که تنش همانند لات‌هایی که بدن‌شان را مانند بوم نقاشی خالکوبی می‌کنند پر از نوشته های یادگاری بود که از سالیان متمادی زیادی حکایت داشت، دو پسر بچه نقشه ای در سر داشتند! نقشه‌ای با بوی انتقام و شاید هم اجرای عدالت! "شکستن شیشه‌های خانه‌ی یک مرد ثروتمند چاق که آنها فکر می‌کردند ثروت او از پول پدران فقیر آنها جمع شده است."

آن‌ها نقشه‌ی خود را با پرداخت مقداری تنقلات به دوست‌شان که مسئول ورود و خروج درب مدرسه بود آغاز کرده و از مدرسه خارج شدند و هر دو تا می‌توانستند سنگ جمع کردند و در چشم بهم‌زدنی چنان شیشه‌های قیمتی چهارطرف خانه را پایین آوردند که موج شوک یک بمب چند تُنی هم شاید نتواند!

و باز به سرعت به سمت درب مدرسه روانه شدند، پسر اولی با زرنگی به داخل دوید و پسر دومی که کمی پخمه‌تر بود شانسش را برای رفتن به درون مدرسه کمتر دید و راه خیابان را برگزید.

پسر اولی سراسیمه خودش را به درون کلاس رساند و روی نیمکتش نشست...

هنوز بچه‌ها از زنگ تفریح بازنگشته بودند و کلاس خالی بود، آنقدر که می‌شد صدای تاپ تاپ قلب پسر اولی را که هوای کلاس را به طپش واداشته بود شنید. تنها یک نفر در میز جلو داشت تکلیفِ ننوشته‌یِ شب قبلش را برای زنگ بعد آماده می‌کرد . او پسر سومی داستان ما بود!

همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت و قلب پسر اولی داشت آرام می‌شد که ناگهان ورق برگشت و ظاهراً روغن میزان تنقلات داده شده به دربان آنقدر نبود که بتواند سبیل نداشته‌اش را چرب کند و چوغولی آنها را نکند! و صاحب خانه که می‌دانست کجا باید دنبال پسر اولی بگردد با مدیر مدسه و دو ناظم گردن‌کلفت وارد کلاس شد...

مرد صاحب‌خانه همانند سگی وحشی که بخواهد گوشتی را بدرد به سوی آنها حمله‌ور می‌شد و با حالتی عصبی به مدیر می‌گفت:

آقای مدیر این دو بچه باید همین الان به سزای کارشان برسند! اصلاً شما هیچ می‌دانید پول آن شیشه‌های گران قیمت و تزئینی چقدر است؟

خودم دیدم‌شان! همین دو نفر بودند، حتی لباس آن یکی را خوب یادم هست که داشت فرار می کرد... و شد آنچه شد*

پسر دومی فرار کرده بود ولی پسر اولی و پسر سومی آن روز حسابی از دست دو ناظم و مدیر و صاحب‌خانه کتک خوردند و همان روز هم از مدرسه اخراج شدند و شب هم  از پدران فقیرشان برای تحمیل چنین هزینه‌ای دوباره کتک مفصلی خوردند.

تنبیه سختی بود!  اینکه باید در همان سن مجبور شوند تا مدرسه را رها کنند و کار کنند تا بتوانند خسارت گزاف آن مرد ثروتند را بدهند و تقدیرشان جوری دیگر رقم بخورد...

پسر اولی سخت کار می‌کرد و سخت‌تر به فکر انتقامی مجدد بود اما این‌بار از آن دربان خائن!

پسر دومی به این فکر می‌کرد که چقدر پخمگی بعضی وقت‌ها خوب است!

و هنوز پسر سومی در عجب بود! اما نه از اینکه مگر پول آن شیشه‌ها از آن همه‌ پول‌های یک میلیاردر کم شود چه می‌شود؟ نه از اینکه التماس های آن روزش به مدیر و ناظم‌ها برای اینکه او از ماجرا اطلاعی ندارد اثری نداشت! نه از اینکه کسی حرفش را باور نکرد، نه از اینکه مگر دنیا چقدر بی‌رحم است که این‌گونه می‌تواند یک کودک کوچک را به خاطر کار نکرده‌اش تنبیه کند! و بالاخره نه از اینکه چرا خیانت دربان و دادن اطلاعات باید یقه او را بگیرد...

او از هیچ کدام این‌ها تعجب نکرده و ناراحت نبود او تنها از یک چیز ناراحت بود این‌که:

ننوشتن تکلیف‌ها در شب قبلش چه بهای سنگینی داشت!


پی‌نوشت

۱.کتک نطلبیده هم مثل آب نطلبیده همیشه مراد نیست!

۲.به قول شاعر: همیشه آب نطلبیده  مراد نیست...شاید بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند.

*. آخر اکثر داستانهای عربی دبیرستان همیشه یه جمله بود: فوقع ما وقع! و معلم ترجمه می‌کرد و شد آنچه شد! و من همیشه برام سوال بود این یعنی چه؟!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۰
کــاپــا

انصافاً تو این پست می‌خواستم مالتی‌مدیاجات دیگه نذارم اما نشد. داستان اینجاست که یک کاریکاتور از هنرمند بنام این عرصه مانا نیستانی دیدم که اصلا مکروه می‌بود چنانچه در موردش مطلبی نوشته نشود.

شاید در این‌ور و آن‌ور دیده‌اید حجاب را با چیزهایی عجیب مقایشه می‌کنن مثلاً با بادام که مغزش درون حفاظ است و اگر این حفاظ نباشد بادام تباه خواهد شد! یا فلان و بهمان ...

مانا نیستانی این مقایسه‌های عجیب و بی ربط را به خوبی به تصویر کشیده‌اند.

اول این را گوش کنید و بعد ادامه را بخوانید

"شکلات زیادی شیرین است اگر پوسته‌اش را دربیاوریم دورش مگس جمع می‌شود... خواهرم تو خود قند و نباتی، شکلاتی آبنباتی ..." زبان درازی


پی‌نوشت

۱.خود کاریکاتور رو از اینجا ببینید

۲.با مقایسه نمی‌توان چیزی را ثابت کرد. اصن کلا نه فلسفی است و نه منطقی و نه هیچ چیز دیگر

۳.خودم و شما رو به تقوا می‌کنم دعوت.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۱
کــاپــا

آره یه زمان بود ماها چی داشتیم چیا نداشتیم!

خط ویژه -  سینا حجازی


پی‌نوشت:

۱.یعنی اصن یه وضعی !

۲.چند ثانیه یادتون بیارید شما چی داشتین چیا نداشتین...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۰
کــاپــا

Before we go through I should say something, and that's it sometimes we owe some concepts from another culture to use, and It's too important to interpret them in a nice way, so first of all we have to understand and explain it in the same language. and that's why I started this post in English.

the thing I'm going to say or maybe show to you! is a answer to a fundamental issue as a short movie. this is one of the most fantastic short movies I've ever seen. It's very simple concept to understand, actually It shows the way..., but which way?

maybe you sometimes ask yourself this question: "which way should I choose to form my entire life?" and there is many proposals.

This short movie maybe is a perfect answer to this question.


Regards
capa


1. the video also have uploaded on aparat for those can't see it in the blog: SEE it on aparat here!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۵۶
کــاپــا

آقای میم در یک آپارتمان در کوچه‌ای با عرض نه چندان بزرگ که هر دو طرفش را صنوبرهای کهن‌سال پر کرده‌اند و یک بقالی که صاحبش همیشه روی یک صندلی چوبی قهوه‌ای که همه‌اش در سمت چپ مغازه‌اش می‌گذارد و لم می‌دهد ، زندگی می‌کند.

همسر او زن میان‌سالی است با قد متوسط و اغلب با لباسی به رنگ روشن که هر روز عصر می‌آید و در بالکن مشرف به کوچه‌شان می‌نشیند، بافتنی می‌بافد و کوچه را دید می‌زند و اغلب آقای میم هم کنارش می‌نشیند و روزنامه می‌خواند.خیلی قشنگ با آرامشی عمیق، ساکت کنار هم می‌نشینند. هر باری که از آن کوچه رد می‌شوم می‌گویم عجب نعمتی دارد این آقای میم!

زنی که کم حرف می‌زند! این نعمتی است که خدا تنها به مردانی که دوست‌شان دارد می‌دهد.

یک نیم ساعتی که از نشستن‌شان در بالکن می‌گذرد خانم میم بلند می‌شود و می‌رود دو استکان چای سبز می‌آورد  روی دیواره آجر نمایی بالکن می‌گذارد و دوتایی می‌خورند و کمی گپ می‌زنند و دست آخر خانم میم چای مانده‌ی ته اسکان‌ها را حواله کوچه می‌کند و دوتایی می‌روند داخل.

چند مدتی بود گذرم به آن کوچه نیفتاده بود و الان که دوباره هر روز از آنجا رد می‌شوم باز هم اوضاع مثل سابق است بقال روی صندلی سمت چپ در مغازه لم می‌دهد. چای، روزنامه و بافتنی هم در بالکن به راه است.

اکنون مدت هاست خانم میم بافتنی می‌بافد دو استکان چای می‌آورد روی لبه بالکن زرد رنگشان می‌گذارد و  می‌خورد و بعدِ بافتنی‌اش کمی روزنامه می‌خواند و کل یک استکان چای سرد شده سبز را حواله کوچه می‌کند و میرود داخل...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۳۱
کــاپــا

من معتقدم سه چیز حسابی آدم را مست می‌کند:

۱.شراب

۲.موسیقی

۳.سومی‌اش را اینجا نمی‌توان گفت، خوب نیست! برای‌مان حرف در می‌آورند.

 

دو موسیقی زیبا از سولماز بدری

ماه و ماهی از حجت اشرف زاده

شب و پنجره از صبا حسینی


۱.گاهی فکر می‌کنم حتی خدا هم به موسیقی گوش می‌دهد در تنهایی‌اش، در عمق دل‌تنگ کننده‌ی همه تنهایی‌هایش.

۲.در تنهایی گوش کنید.

۳.در روایت داریم گوش دادن موسیقی با هندزفری حال‌اش بیشتر است، پس با هندزفری گوش کنید.

۴.دوش آب سرد مستی را می‌پراند. بعد شنیدن این ها دوش آب سرد نگیرید.

۵. باشد که رستگار شوید

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۱۷
کــاپــا

من خودم عادت دارم بعضی وقتا که از خوردن آدامس خسته میشم قبل دور انداختنش درمیارمش و تا اندازه‌ای که قد یه مو بشه میکِشَمِش! و بعدِ کلی کثیف‌کاری۱ با یه پرتاپ سه امتیازی میندازمش میره.

خب با این مقدمه می‌ریم تا بپردازیم به آنچه که باید بپردازیم. خیلی وقت بود در قسمت نگاه متفاوت مطلبی نفرستاده بودم و علتش هم کمبود وقت است به جان شما... و گرنه در دفتر یادداشتم nتا مطلب نوشتم تا بذارم تو وبلاگ یا شایدم رو وبلاگ!خب دیگه فکر کنم تا این حد مقدمه بس باشه و بریم سر اصل مطلب.

حضرت اشرف نیوتن در قرن هفدهم میلادی گرانش را به آن سیبی که خورد تو سرشان۲ کشف نمودند و گفتند که هر دو جرمی به فاصله r و با جرم های m1 و m2 با نیرویی به اندازه‌ی:

F=(Gm1m2)/r2

همدیگر را جذب می‌کنند. ما به عنوان یک جرم و زمین هم به عنوان یک جرم دیگر الان در حال جذب کردن هم هستیم و نتیجه‌اش همین بس که الان شما به زمین چسبیده‌اید!۳ شتابی که زمین به ما در اثر این نیرو وارد میکند می‌شود:

ae=(GMe)/r2

که Me=5.98×1024 kg جرم زمین میباشد. همانطور که مشاهده میکنید این شتاب وابسته به فاصله است و هرچه فاصله تا زمین۴ کمتر باشد این شتاب بیشتر می‌شود.

اما داستان از اینجا شروع میشود که یک آدم با قد مثلا  1.70 متر رو زمین بایستد در این صورت بین پا و سر او به دلیل اختلاف ارتفاع یک اختلاف شتاب بوجود می‌آید، این اختلاف شتاب باعث کشیده شدن بدن میشود. برای این که میزان اختلاف شتاب را بیابیم، دیفرانسیل از رابطه بالا میگیریم:

dae=-2(GMe)dr/re3

در روی زمین با شرایط گفته شده داریم:

re=6.77×106 m

G=6.67×10-11 m3/Kg.s2

dr=1.70 m           →

|dae|=4.37×10-6 m/s2


این شتاب بسیار ناچیز است و شما آن را احساس نمی‌کنید. و هیچ‌کس احساس نمی‌کند که سر و کله‌اش را دارند می‌کِشند!

اما اگر در ضلع دیگری از جهان۵ در حال سقوط در یک سیاهچاله باشید که مثلا جرم آن Mh=1.99×1031 kg باشد آنگاه اختلاف فشار بین کله و نوک پایتان با توجه بلغوریات بالا می‌شود:

|dae|=14.5 m/s2

بله رسیدیم به قسمت مهیجش!! در اینجاست که با این شتاب‌ها در حین سقوط مثل یک آدامس از دو طرف کشیده می‌شوید!۶

باشد که رستگار شوید....


پی‌نوشت:

۱.همیشه که آدم نباید تمیز و باکلاس باشه که اصن یه وقتایی حال میده کثیف بود به جان شما

۲.به عقیده خیلی‌ها این یه داستان من الدرآوردی است.

۳. شاید هم خیلی ها الان به زمین نچسبیده باشن! مثلا تو هواپیما باشن یا رو یه چیز دیگه باشنآرام

۴.منظور فاصله تا مرکز زمین

۵.به قول شاعر: گناه شو از عدم هبوط کن ... به ظلع چندم جهان سقوط کن

۶.هر چه به مرکز ساهچاله نزدیک تر شوید میزان این اختلاف فشار بیشتر میشود و شما چنان کشیده می‌شوید که جدتان یا بهتر بگویم جدمان حضرت آدم میآید جلو چشم‌تان.

۷.من امروز یه کلمه از یه کتاب یاد گرفتم و تصمیم داشتم تو متن به کار ببرمش اما از اونجایی که هرکاری کردم نشد یه جوری بنویسم که این کلمه هم به کار برده بشه همینجوری مینویسمش : الی‌الدوام← (به طور ثابتی)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۳
کــاپــا

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۵
کــاپــا

آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیافتد/ رویا ببارد/ دختران برقصند/ قند باشد/ بوسه باشد/ و خدا بخندد به خاطر ما

ما که کاری نکرده‌ایم...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۰
کــاپــا

وقتی از میان کلی کاغذ  با رنگ‌های مختلف و ابعاد مختلف که خیلی‌هاشان در هم و برهم و پر از فرمول و نوشته و متن و شعر و فلان و بهمان هستند و حسابی کلافه‌ات کرده‌اند و آنچه را که میخواهی پیدا نمیکنی ولی در عوض چیزی یهو پیدا می‌شود که روی کاغذ کاهی‌ای در آستانه پاره شدن است  و یک تکه اش قشنگ است:

"و بهار می آید و تو می‌آیی و برگ‌ها از آمدنت سر بر می‌آورند و تو در پاییز میروی و برگ‌ها کاسه آب بدست، خودشان می‌ریزند پشت پایت...

چه ساده اند مردمی که باد را دلیل افتادنشان می دانند..."

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۵۱
کــاپــا

حرف و عمل عین زندگی و مرگ میمونن اگرچه به هم چسبیدن ولی تفاوتشون خیلی ـه !

حرف رو میشه کمش کرد یا زیاد بزرگش کرد یا کوچیک کاه ش کرد یا کوه، اصلاً میشه انکارش کرد یا راستش کرد یا دروغ ...

 حرف که باد هواست... در موردش صحبت نکنیم.

به قول سعدی (که اکثرا مصرع دومشو میدونن و مصرع اولشو نه)

بزرگی سراسر به گفتار نیست ***دوصد گفته چون نیم کردار نیست


به عمل کار برآید به سخندانی نیست...! نیست جانم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۰۶
کــاپــا


آهنگ از نازی عزیزی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۲:۳۵
کــاپــا