کاپا

اگر فیزیک نمی دانید، از درب جلو وارد نشوید

کاپا

اگر فیزیک نمی دانید، از درب جلو وارد نشوید

کاپا

میان همه‌ی روزمره‌گی‌ها
ساده و صاف آنچه که می‌شود به نوک قلم نوشت
من معتقدم:
(به جز خط انسانیت، هیچ خط قرمزی وجود ندارد)
لطفاً:
اگر فیزیک بلد نیستید از درب تَه وارد شوید.
کپی نکنید! همانا خداوند کپی کنندگان را دوست ندارد.

در ناامیدی بس #امید است، پایان شب سیه سپید است.


پی‌نوشت:

۱.به همین هم می‌توان راضی بود! هرچند می‌شد بهتر از این هم باشد.

۲.آنها که حرفه‌شان جامعه‌شناسی است، می‌گویند یک جامعه تغییرات شدید را برنمی‌تابد ولو این‌که این تغییر خروج از جهنم و ورود به بهشت باشد!

اندک اندک باید تغییر ایجاد گردد و ما این #امید را به فال نیک می‌گیریم تا روزی شاید به قول داریوش خداوند این کشور را از دروغگویی، نگه دارد.

۲ ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۲
کــاپــا

اپیزود اول:

از اولین باری که صدایش را شنیدم دلم لرزید، آنچنان که گویی تاکنون این‌گونه مجنونی عاشق لیلی نشده باشد! او یک لحن خاصی داشت! آرام و زیبا. جوری که هر کسی که صدایش را می‌شنید حرفش را باور  می‌کرد، بدون آنکه لحظه ای درنگ کند! شاید هفته ای چندبار با هم بودیم و او می‌گفت و من می‌شنیدم و هیچوقت خسته نمی‌شدم و او هم!. تمام هنرش همین حرف زدنش بود... حرف هایی به‌جا و به موقع.

حتی حرف های همیشه تکراری‌اش دلم را نمی‌آزرد  و آنقدر که فکر می‌کنم حتی دل هیچ کسی!

به دلایلی چند مدتی من به دیدارش نرفتم! و همین کافی بود تا دیگر نبینمش. آری شهرداری تهران عشق مرا دزدیده بود...

من عاشق آن گوینده زن درون مترو شده بودم که در هر ایستگاه درست و بجا نام ایستگاه‌ها را می‌گفت، بین خودمان باشد اما یادم می‌آید که یک بار بینمان دعوا شد و او اعصابش بهم ریهت و نام چند ایستگاه را اشتباه گفت اما کسی چیزی نفهمید!

من به او وفادار بودم! و اصن به صدای گوینده آسانسور ساختمان دانشکده‌مان، صدای زن خودپرداز بانک مسکن که خیلی اغواگری می‌کند، و حتی آن خانم هایی که پشت گوشی با ناز می‌گفتند: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است و یا آن‌یکی در ایرانسل که زیادی حرف می‌زند هیچ واکنشی نشان نمی‌دادم!

بگذریم...

چندبار که در حال معاشقه با او بودم، فکر کنم شهرداری متوجه رابطه‌ی ما شد و از همان زمان تصمیم گرفت تا او را بدزدد و جایش یک مرد با صدایی مسخره که آدم را یاد یک شلغم لِه شده می‌اندازد بگذارد...

من دیگر نمی‌توانم نوشتن این متن را ادامه دهم چون، شما الان نمی‌دانید حال کسی که از شهرداری شکست عشقی می‌خورد چگونه است!

اپیزود دوم:

گویند در شهری سیلی عظیم درگرفت و خانه‌ی چوبینِ سفیه‌ی را آب به تمام بِبُرد! چُونان که چیزی از عمارت نَماند. فردی درسید و او را بدید که دور از خانه در آب چیزی را می‌جوید. احوال جُست که ای سفیه خانه‌ات را آب بُرده! تو به دنبال چه می‌جویی؟

سفیه گفت درکوب آهنین درب‌ام را می‌جویم! لَختی دیگر مردم بیایند که احوال من بگیرند چگونه در زنند؟!


پی‌نوشت

۱.این همه مشکل آخه! حالا فقط این یدونه اسلام رو به خطر انداخته بود! که صدای زن گوینده مترو رو با صدای مرد عوض کنید!

۲. تنها ذهن مریض یک فرد بوق می تواند این فکر را بکند که مثلاً صدایی که می‌گوید :"ایستگاه بعد تجریش" تحریک کننده است.

۲ ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۸
کــاپــا

۵ سال بدون مرخصی...

این جماعت قهرمان زنده نمی‌خواهند، کاش درس نمی‌خواندی، کاش المپیاد فیزیک شرکت نمی‌کردی، کاش صاحب دو مدرک دکتری نبودی، امید کاش برجسته نبودی...

کاش بی سواد بودی و اختلاس می‌کردی! مثل (م.ر) و هم‌دستان و رییسش! شاید وضعت بهتر بود. و الان مجبور نبودی از زندان مقاله بدهی.

حال امید خوب نیست. امید کوکبی فقط یک فیزیک‌دان است.


۱.از ویکی پدیا درباره آنچه ما کوتاه گفتیم شما بیشتر بخوانید. و تا آخرش بخوانید لطفاً

۲.از اینجا

۳.#امید کوکبی

۱ ۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۸
کــاپــا

در هر شرایط موسیقی بنوشید، مثل آب...

 

۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۰۲
کــاپــا

این پست در حقیقت یک درد نامه است و مخاطبش یک گوشِ شنوا از پلیس محترم، یا هر خواننده‌ای است که خبر ایجاد پلیس نامحسوس آن هم نه یکی و نه دوتا بلکه ۷۰۰۰ تا !!! را اخیراً شنیده باشد. البته جدای از اینکه ایجاد چنین تشکیلاتی مغایر با قانون هست در اینجا بحث حقوقی مد نظر ما نیست.
قصدم نوشتن یک متن مفصل‌تر بود اما با لحاظ نمودن وقت خودمان و حوصله شما سعی می‌کنم مُجمَل بگویم اما شما مفصل بخوانید حدیث.

اولاً: از تاثیرات سریع‌الاثر این حرکت‌های نسنجیده و ایجاد چنین تشکیلاتی این است که در وهله‌ی اول یک حس بی‌اعتمادی عمومی در ذهن شهروندان ایجاد می‌کند، این حس بی‌اعتمادی به شکل گسترده‌ای وحدت جامعه را مورد هدف قرار می‌دهد و نگاه افراد جامعه به یکدیگر را از حالتی عادی، به حالتی جاسوس‌مابانه تغییر می‌دهد و بیشتر از پیش این "باغ پر از گل" را به گل آراسته‌تر می‌کند.

ثانیاً : به لحاظ تکنیکی متفکرین ایجاد چنین گروهکی برای کنترل بی‌حجابی اساساً نمی‌خواهند یک اصل مهم روانشناسی را بفهمند و رعایت کنند! و آن هم این قانون است که :

کُل المَمنوعِ المَرغوب!*

هر آن‌چیزی که منع شود! مرغوب تر به نظر می‌آید.

ثالثاً: اصلاً این افراد نامحسوس طی چه فرآیندی انتخاب و گزینش شده‌اند؟ و چه کسی می‌تواند بر عملکرد آنها نظارت داشته باشد؟ اگر یکی از آنها از روی بُغض شخصی برای یک شهروند گزارش رد کند، چگونه پلیس میخواد بفهمد که گزارش غیر واقعی بوده است؟ آیا مثلاً یک گروه دیگر که گروه خیلی‌نامحسوس نامیده می‌شوند گروه نامحسوس را کنترل می‌کنند؟ با این حساب گروه خیلی‌نامحسوس را چه کسی کنترل می‌کند؟!!!!

اما جدای از طنز ماجرا شاید در این میان نگاهی به تاریخ نیز در این زمینه خالی از لطف نباشد، بعد از جنگ جهانی دوم آلمان شرقی یک نهاد امنیتی به  نام اِشتازی ایجاد نمود که حدود ۴۰ سال کارش جاسوسی از ملت آلمان شرقی بود! و سرانجام یکی از علل مهم فروپاشی همان نظام شد. این نهاد آنطور که گفته شده حدود ۹۰ هزار نفر کارمند داشته و برای حدود ۱۰ میلیون نفر از شهروندانش در بایگانی پرونده جمع کرده بوده است!

اما در نهایت نتیجه‌‌ی این کارهایش می‌شود افتراق جامعه و سقوط آلمان شرقی!

خوب است نیم نگاهی داشته باشیم به اثرات کارها و تصمیم‌هایی که میگیریم. شاید بهایی سنگین در پشت آنها منتظر ما باشند... 


پی‌نوشت

۱.این یک ضرب‌المثل رایج سوریه ای است.

۲.درباه‌ی اشاتزی مفصل از اینجا بخوانید.

۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۵۶
کــاپــا

حنا جهان‌فروز - درویش

۱ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۱۱
کــاپــا

در زندگی دو دسته از آدم‌ها نگاه کردم، آن‌هایی که خدا را باور نداشتند و آن‌هایی که داشتند، یک ویژگی جالب گروه اول این بود که از  همان اول می‌دانستند که خدایی وجود ندارد تا گندهایی را که به زندگی خودشان یا زندگی دیگران می‌زنند با یک توبه ساده حل شود و بعدش راست راست برای خوشان خوشحال بگردند و کَکِشان هم نگزد.


پینوشت:

1. از نظر صاحب‌نظران البته این ریشه در ویژگی ذاتی آدم‌ها دارد، اینکه اگر کسی یک عامل توجیه‌گر داشته باشد جسورتر و خطرناک‌تر رفتار می‌کند.

۳ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۰۱
کــاپــا

بعد از یک دوره طولانی از مراسم منبر دیجیتال قبلی (بواسطه ی کسب فرصتی برای اندک کتاب خوانی در تعطیلات) با منبر جناب: وُیچِخ آیخِلبِرگر روانکاو شهیر لهستانی و یک میان برنامه کوتاه از جبران خلیل جبران در اوسط منبر در کنار شما هستیم. با ذکر یک ایول الله گوش جان میسپاریم به جنابشان:

همچنان که ذهن به آرامی بیدار می شود، (شاید در دوره ای هزار ساله*)، درک و تجربه ی ما از خدا ژرف تر می شود . با گذر زمان کم کم پی می بریم که خدا آنجا نیست که به ما پاداش بدهد و ما را تنبیه کند، می آموزیم که خدا سوگولی ندارد، پی می بریم که خدا با ما معامله نمی کند، درک می کنیم که وظیفه ی خدا تضمین سلامت و موفقیت ما نیست. دالای لاما به زیبایی میگوید: " توصیه می کنم رو خدا حساب نکنید."


پینوشت:

1.قسمتی بود از کتاب رازگشایی کیمیاگر نوشته آیخلبرگر و شچاوینسکی

2.این قسمت ستاره دار توسط نویسنده از کتاب پیامبر و دیوانه خلیل جبران آورده شده است: در روزهای کهن، هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم آمد، از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: خداوندگارا، من بنده ی توام. اراده ی پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم.
اما خدا پاسخی نداد، و مانند طوفانی سهمگین گذشت. آن گاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم:آفریدگارا، من آفریده ی توام . تو مرا از گل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم. اما خدا پاسخی نداد و مانند هزار بال تیز پرواز گذشت. آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: ای پدر، من فرزند توام. تو با رحمت و محبت مرا به دنیا آوردی. و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث میبرم. اما خدا پاسخی نداد و مانند مه ی که تپه های دور دست را می پوشاند گذشت.
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: خدای من، ای آرمان و سر انجام من، من دیروز توام و تو فردای منی. من ریشه ی توام در خاک و کلاله ی منی در آسمان، و ما با هم در برابر خورشید می بالیم. آنگاه خدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفت، و مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت. و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود.

3. بعد خواندن این مطلب، آنرا دوباره بخوانید و شاید هم سه باره، خود دانید...

۰ ۱۳ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۵۵
کــاپــا

همانطور که صرف ریختن آب در بطری نوشابه آنرا تبدیل به نوشابه نمیکند و مزه نوشابه نمیدهد!

عوض کرن ظاهر  هم باطن را تغییر نمیدهد...


پینوشت

1.تفکرات من در کنار یخچال! در هنگام خوردن آب

2.البته تا پایان خوردن آب و بستن درب یخچال یک چیز دیگر را هم فهمیدم. اینکه درون قابلمه خیار بود! تو ظرف پنیر یخ! تو ظرف حلواشکری پیازداغ و درون شیشه مربا هم رب! و درون شیشه نوشابه عرق البته از نوع نعنا... تنها چیزی که خودش بود بطری شیر بود!

دنیا هم یک چیزی است شبیه یخچال خانه ما...



۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۰۹
کــاپــا

یک مدتی است به هوش مصنوعی علاقه‌مند شده ام . دنیای بسیار جالبی دارد. ساده شده اش این است که به یک ماشین بگوییم چکار کند بدون اینکه به ما نیاز داشته باشد. یا خودش با دری وری هایی که ما به او گفته ایم صغری کبری کند و یه تصمیم بگیرد. یک چیز جالب است بدانید. یک ماشین رو نمی‌توان جوری برنامه ریزی کرد که بتواند به خودش دروغ بگوید و خودش دروغش را باور کند!

کاری که ما انسان‌ها به راحتی می‌کنیم...

ما خیال میکنیم همیشه وقت هست این بزرگترین دروغی است که شاید هر لحظه در مغزمان فرو می‌کنیم و یک جورایی مغزمان بدان خو گرفته

ما همیشه خودمان را توجیه می‌کنیم و توجیهات خودمان را به راحتی خوردن یک گیلاس باور می‌کنیم...

و n تا مثال دیگر

ما یک موجود دروغِ‌خودساخته‌باورکُن هستیم.

۰ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۳۴
کــاپــا

آقا ما چشم مان را که باز کردیم در این گوشمان خواندند که دروغ نگی‌ها ! دروغ گو دشمن خداست و فلان و بهمان و خدا نکند که این دروغگو را ببرند به جهنم که اگه ببرندش چنانش می‌کنند! و می‌سوزاندد و می‌زنند که داعش پیشش لونگ می‌اندازد.

اما با همه این عذاب ها صداقت ۱۰۰ درصدی به  آدم ها نیامده !

کلا برای معاشرت با هر موجودی که دارای احساس است،  ۹۰ درصد صداقت حالت بهینه است.

حالا اگه باور نداری برو اکسترمم بگیر! ببین بهینه‌حالت کجای محور می‌افتد...


پی‌نوشت

پینوشت ندارد.!!

۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۲۵
کــاپــا

یک یادداشتی را خواندیم قشنگ بود، لینک می‌دهیم شما هم بخوانید.

فرهنگِ مامانش رو بزن !

۰ ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۲۶
کــاپــا

از بانوی آواز ایران، پریسا

تنها تو بمان


پی‌نوشت

۱.یک ویدئوموزیک نیز از ایشان در اینجا ببینید. الا ای پیر فرزانه

۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۴۷
کــاپــا

راستش را که بخواهید من قبلن‌ها همیشه بر این اعتقاد بودم که آدم باید همیشه از دوستان و نزدیکترها خیالش راحت باشد و از دشمن‌ها و دورترها بیشتر بترسد، چون بالاخره آنها دشمن هستند و شاید بخواهند سر به تن آدم نباشد(خاک تو سرشان، واقعا که !!!)

اما الان که یکم از آن قبلن‌ها می‌گذرد می‌بینم که داستان ممکن است چیز متفاوت تر از این نیز باشد و گاهی آنها که دوست‌مان دارند، از آن‌هایی که از ما متنفرند،گاهی ترسناک‌ترند.

آن‌ها به ما نزدیک‌اند  و ایستادگی در برابر آن‌ها دشوار! و بقول بوبن من کسی را نمی‌شناسم که بهتر از دوستان، شما را وادار به انجام کاری کنند که دقیقا بر خلاف میل شماست.

۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۴۲
کــاپــا

شاید ضرب‌المثل عقل بعضی‌ها به چشم‌شان است را شنیده باشید. من نمی‌دانم مبدع این ضرب المثل کیست و هنگامی که آن‌را می‌گفته چه در سر داشته! که چنین چیزی را گفته. اما یک نکته‌ی فیزیکی در این ضرب المثل بخوبی رعایت شده که به تازگی بدان توجه نموده‌ام. البته اسمش را برای اینکه ریا نشود کشف نمی‌گذارم.

اگر منصف باشیم چندین گروه آدم در این ضرب‌المثل صدق می‌کنند، اولین گروه که اتفاقاً با اختلاف هم در صدر مصادیق این ضرب‌المثل هستند احمق هایند.

اما حتما میپرسید خب؟!

چشم یک خاصیت فیزیکی در برابر نور دارد و آن این است که وقتی نور شدید بر آن بتابد مردمکش سریع جمع می‌شود،  تا از ورود نور به چشم جلوگیری کند دقیقا همین اصل در احمق ها هم هست!

چون عقلشان در چشم‌شان است! ذهن‌شان شبیه مردمک عمل می‌کند! هرچه نور بیشتری به آن تابانده شود، تنگ‌تر می‌شود.

تا کشفی دیگر بدرود


پی‌نوشت

۱.نتیجه‌ی اخلاقی: سعی نکنید برای احمق‌ها روشن‌گری کنید.

۲.کلا کاری نداشته باشید این‌ها را بگذارید در حماقت خود خوش باشند.

۳.باشد که رستگار شوید.

۲ ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۵
کــاپــا