کاپا - این یک راز است

اگر فیزیک نمی دانید ، باز هم وارد شوید

اگر فیزیک نمی دانید ، باز هم وارد شوید

اومدید؟ وایستادید همه بیان!

اونایی که هنوز نرسیدند، و اونایی هم که جلوترن بیان.

همه اومدن؟ خب حرف مهم ما این است ملت:

آب را وجدانن هدر ندهید

دریاچه هامون که خشک شد

زاینده‌رود هم

دریاچه ارومیه هم آخرین نفس‌هاشو می‌کشه

بیایید آدم باشیم، اصن هرکه آب را هدر بدهد خر است.

چون فقط یک خر مهمترین عنصر حیات خودش را نابود می‌کند.

بیایید خر نباشیم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۳ ، ۰۲:۰۰
کــاپــا

پاییز سال ۹۰ سر کلاس ترمودینامیک! حال درس گوش دادن ن‌داشت‌ام...

روی یه کاغذ A4 نیمه پر، در حالی که استاد لایه‌های نازک درس می‌داد و چون هی به من

نگاه می‌کرد من هم هی یک‌بار به او نگاه می‌کردم و یک‌بار سرم را پایین می‌انداخت‌اَم

و مثلا یعنی دارم افاضات شما را نُت‌برداری می‌کن‌اَم یک جمله می‌نوشت‌اَم

جزوه‌ی آن کلاس شد خُزعبل‌آتی که در زیر می‌آید ! بعله این‌طوری از آن کلاس نُت‌برداری کردم:

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری ***  ماهم از کوچه‌ی معشوقه‌ی تو می‌گذریم

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری  *** خـــیلی خری خـــــیلی خری

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری ***  به خودش یا که ننه‌ش برسان ســلام مارا

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری ***  در حضورش نام ما را هم بیار

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری  ***   التماس دعا برادر

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری  ***  زنگ آخر وایستا

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری   ***  با دیگران زیرآبی بی مروت، عاقبت با ما چرا؟

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری    ***  مرد هم مردای قدیم

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری    ***   مال دیگران خوردن نداره

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری    ***  یکم شیر سگ بهش بده وفادار شه

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری   ***  این عروسی‌ست که در عقد بسی داماد است

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری***کوچه‌ای که شما گرد و خاک می‌کنی آسفالت‌کارش ما بودیم

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری  *** این نیز می گذرد...

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری  *** خب بگذر ! کوچه محل گذر است خو!


پی‌نوشت

۱. شما بچه‌ی خوبی باشید، هرچه استاد گفت بنویس‌اید، باشد که رستگار شوید.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۳ ، ۰۱:۱۲
کــاپــا

دل خوشم به اینکه پارچه‌یِ شلوارِ سیاهِ دلم صاف است، هر روز اگر ناصاف هم ب‌شود، هر شب اُتوی‌ش می‌کنم.

دل خوشم به اینکه موهای افکارم  یک‌دست است، به هم که ب‌ریزد هرشب شانه‌شان می‌کنم.

دل خوشم به لیوان چای یک‌رنگی که هرشب در بالکن اتاقم می‌خورم.

دل خوشم به خانه‌ی نقلی دل خودم! که یک آپارتمان شیک اجاره‌ای نیست! مال خود خودم است...

دل خوشم به خدایی که هرشب از آسمان پایین می‌آید و با من روی لبه‌ی بالکن‌اَم می‌نشیند

و با من چای می‌خورد و باهم به ریش همه‌ی عالم می‌خندیم

دل خوشم به جمله‌ی همیشگی‌اش موقع رفتن که: گور بابای دنیا! حال‌اَت را بُکن اون با من...


پی‌نوشت:

۱."من به عنوان نماینده‌ی تام‌الختیار خدا در این محله و تمام محله‌ها به شما می‌گویم:

بروید حال‌تان را ب‌ُکنید،فقط زیاده‌روی ن‌َکنید." -رضا مارمولک(پرویز پرستویی).مارمولک، فیلم کمال تبریزی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۳ ، ۰۰:۵۶
کــاپــا

اپی‌زود اول:

یک مرد هیچ‌گاه گریه نمی‌کند مگر این‌که در حال خرد کردن پیاز برای نهار یک جماعت گرسنه خوابگاه‌ی باشد.

نهار ماکارونی است! بَدک نشده، قابل خوردن است...پول در دهان

ما الان در خوابگاه‌ایم !آرام

آی اَم پی ام سی!

آی اَم  اِ ویندوچشمک

-----------------------------------------------------------

اپی‌زود دوم:

مهمان اول

مهندس عمران است،آمده پیش دوست‌اش.

دوست‌اش دوست ماست. پسر خوش تعریف‌ی است؛ دارد از خاطرات سربازی‌اش تعریف می‌کند

یکی‌اش برای‌ام جالب بود!

یکی بوده توی پادگان‌شان همه‌اش فرار می‌کرده می‌رفته خانه! پیش عیال!

آخر تنبیه‌اش می‌کنند که اگر فرار کنی چنین و چنان!

این دوست‌مان به او میگوید ناراحت نباش! خب می‌تونی نامه بنویس‌ی، خودم برات پست می‌کنم.

بعد آن او یک‌بار برای خانم‌اش نامه می‌نویس‌اَد که فدای‌تان شوم! چه کنم که فراغ‌تان آخر مرا خواهد کشت!!!گریه

و انتهای نامه می نگارد، "نمک در نمک‌دان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد."

نامه را به این دوست‌مان می‌دهد که پست کند،اما چند ساعت بعد خودش فرار می‌کند!

خودش زودتر از نامه‌اش می رسد!

-----------------------------------------------------------

 

اپی‌زود سوم:

مهمان دوم

یکی از دوستان در اتاق‌مان خوش صداست و هر از گاهی ما را به فیض می‌رساند

دیشب برادرش هم آمد پیش‌مان

فتوکپی برابر اصل برادرش البته ده سال بزرگتر و البته مزین به نام فاخر سعید

و حتی خوش صدا‌ تر از دوست ما !

و از آنجا که همه‌ی سعیدها شوخ طبع‌اند و با مزه‌اند آرام تا ساعت ۳-۴ شب در حال بگو بخند و متعلقات بودیم

یک کلیپ نشانم داد که پدرشان هم دستی در خوانندگی داشت و در تولد هفتاد سالگی خودش

برای زنش آی میخواند آی میخواند...

"ای کمر باریک من زلفت چه افشان کرده‌ای ..."

حال کردم

دمش گرم


پی‌نوشت:

۱.ای کسانی که غذای مامان‌پخت و غذای خانه می‌خورید، نوش جان‌تان. باشد که رستگار شوید

۲.مهمان اول گفت دخترا میگن نه ماه حاملگی خیلی سخت است و اگر استخوان پای شما خرد شود ۲واحد درد می‌‌کشید ولی هنگام زایمان زن‌ها ۵تا۶ واحد درد تحمل می کنند!! ۲۴ ماه سربازی که چیزی نیست!!!

باید به اون دخترا گفت وقتی به وسط پای پسرا لگد بزنید ! چیزی حدود ۱۰-۲۰ واحد درد به پسرا وارد میشهبی تقصیر،۲۴ ماه سربازی اتفاقا چیزی هست. وگر نه مردم فرار نمی کنن برن پیش عیال...

۳. وقتی بابای دوستام رو دیدم ، دیدم خیلی شبیه من بود!! هفتاد سالگی هم اگر توفیق نصیب شود هاچ‌خانوم(ا) رو عین همین الان تحویل میگیرم .

۴.خدا همه‌مان را هدایت کند.لبخند

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۵ مهر ۹۳ ، ۱۷:۴۹
کــاپــا

آزاد زاییده شوید 

آزاد بــــــــزی‌یید

آزاد بمـــــــــیرید

بسوزد درآتش گرت جان و تــــن      به  از  بندگی  کــــردن  و  زیستن 

اگر مایه‌ی زندگی بندگی است       دوصد باره مــردن به از زندگی‌ست


پی‌نوشت:

۱.تُف به بردگی به خاطر دیده شدن

۲.تُف به چَشم‌های تملق‌ناک

۳.تُف به اطاعت برای چاپلوسی

۴.تُف به آدم‌های بی‌مقدار بادمجون دور قاب‌چین

۵.تُف به ریا

۶.تُف‌ام تموم شد یکم تف بدین! این آدما تمومی ندارن...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۳ ، ۰۱:۵۱
کــاپــا

امروز تولد یک شخصیت بزرگ است.

امروز روز بزرگی است...

امروز خیلی روز بزرگی است...

امروز...


پی‌نوشت

۱.تولدت مبارک

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۳ ، ۰۰:۴۶
کــاپــا

میشینی روی صندلی‌های رنگی رنگی مترو، یک سری آدم آن‌طرف دارند آدم‌های این‌طرف را نگاه می‌کنند

داری آدم‌های آن‌طرف را می‌بینی! ولی در واقع نگاه‌شان نمی‌کنی و عین حالی که چشم‌آنت‌ به

سمت‌شان باز است فکر می‌کنی به چیز دیگری...

به چیزی که شاید نیای‌اد ولی تو فکر می‌کنی شاید بیای‌اد.

مثل تابلویی که نوشته: قطار بعدی ۲۰ دقیقه بعد، اما تو باز هی سرت را خم می‌کنی و نگاه می‌کنی به ریل!

شاید قطار زودتر بیای‌اد

یه چیزی تو این مایه‌ها ...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۳ ، ۱۹:۱۴
کــاپــا

یکی از چیزهای بد آشغال است.

حتی در برخی نواحی دنیا آشغال یک فحش است.

ولی این کلمه ها نیستند که فحش می‌شوند یا سلام و صلوات

آدم هایی که اینها را تراوش می‌کنند در واقع مشخص می‌کنند که یک کلمه ذات‌ش چ‌گونه بشود!

اگر تا این‌جا نفهمی‌دید چه گفتم! ادامه را بخوان‌ید...

ببینید مثلا یکی به شما می گوید: "آشغال" یعنی برو گمشو عوضیِ اسگولِ کصافطِ خر!

یکبار هم یکی به شما می‌گوید: "آشغال" یعنی وای چقدر تو بانمکُ و جذاب هستی خیلی دوستت دارم،شب بیا بریم خونمون!

حالا فهمی‌دی آشغال؟

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۳ ، ۲۳:۵۰
کــاپــا

گاهی وقتا پای سفره می‌روم ولی اشتهای خوردن ندارم

گاهی وقتا وبلاگ را باز میکنم که چیزی بنویسم، اشتهایم گیر می‌کند.

گاهی وقتا لباس می‌پوشم که بیرون بروم و گشتی بزنم، زود از بیرون سیر می‌شوم

گاهی وقتا می‌خواهم با کسی گپ بزنم، اما شروع که می‌کنم لقمه‌های حرفم به گلویم می‌پرد

گاهی وقتا می‌خواهم سرگرم باشم، اما داغی‌اش زبانم را می‌سوزاند

گاهی وقتا غم رو قورت می‌دهم اما تیزی‌اش چون سرکه تا فیها خالدونم را می‌بُرد

هیچ چیز تنهایی نمی‌شود، تشنگی را فقط آب فرومی‌نشاند...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۳ ، ۲۳:۱۸
کــاپــا

هنگام انداختن هر چیزی برای این‌که دورتر برود آن‌را تقریبا تحت زاویه ۴۵ درجه پرتاب کنید.

تحت این زاویه، پرتابه بیش‌ترین برد را خواهد داشت.


پی‌نوشت:

۱.وقتی من راست دستی می‌کنم،خطم این شکلی می‌شود! شما مای چپ دست را ببخشای‌ید.

۲.یک از جاهایی که پر می‌شود این‌را استفاده کرد، موقع پرت کردن دم‌پایی است.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۲:۰۴
کــاپــا

پاییز

این فصل دل‌چسب‌ناک

هر‌چند خیلی‌ها به خاطر عشقالانه بودنش دوستش دارند...

ولی برای ما نارنجی بودنش کافیست...

باقیش مال خودتان.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۱:۴۰
کــاپــا

روزی یاران با شیخ نشسته بودندی که او آنان را ندا همی بداد ای یاران !

گفتند بله یا شیخ

رسا تر فریاد بزد ای یاران!

گفتندی بگو ای شیخ

ندا بداد نصیحتی میخواهی‌یَم کنامِتان به آن شرط که غوغا می‌نکنید و خشتک ها میٰ‌ندرید...

یاران همه بانگ بدادندی که ما را بکن ای شیخ، نصیحت!

او از جای برخاستی و عبا بتکاندی و گفتی که:

ای یاران هیچگاه از جلو به یک گاو و از عقب به یک خر و از هیچ جهتی به آدمی آحمق نزدیک می‌نشوید...

یاران که جو این گفتار بر آنها غالب شدی، عربده کشان جامه پاره کردندی و سوی بیابان روانه شدندی

و شیخ را تکبیر بلند بگفتدی...


پی‌نوشت

۱.به آدم‌های احمق نیابد زیاد نزدیک شد.

۲.همی گویم و گفته‌ام بارها ... خوبی که از حد بگذرد نادان گمان بد کند.

۳.این تجربه‌ای بود از امروز مرا.

۴.و دیگر هیچ...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۱۹:۰۲
کــاپــا

این را میدانم که وقتی بایستم ، یعنی مرده‌ام، مرده‌ام ...

به قول شاعر:

آخر شعر سفر آخر عمر مــــــــــــنه

لحظه‌ی مردن من، لحظه‌ی رسیدنه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۳ ، ۱۳:۱۶
کــاپــا

این اولین پستی است که ما از ورزش قراره صحبت کنیم.

من خیلی به فوتبال علاقه ندارم ولی کشتی رو دوست دارم ... چون

فساد نداره یا اگر داره کمتر داره

آدمای با شخصیت و پهلوان کم نداره

پول بیت المال و مردم رو تو گلوی یکسری دلال و بی‌شخصیت نمی‌ریزه

و با اینکه کمتر از این فوتبال چلاق!!! بودجه می گیره ولی بیشتر افتخار آفرینی می کنه.

اما این پست درباره‌ی مقایسه‌ی فوتبال و کشتی تو ایران نیست،

خیلی اتفاقی تو اینترنت فیلم کشتی یک از پهلوان‌های ایرانی رو تو کره دیدم. و...

این پست  فقط برای  سعید عبدولی نوشته می‌شود و به او می‌گوید:

تو یک قهرمانی

فقط اینبار هم نشد...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۳ ، ۱۰:۲۳
کــاپــا

وقتی آنقدر مشغله دارید که حالتان از هر مشغله‌ی اضافی دیگری بهم می‌خورد،

و بهتان توفیق اجباری دست می‌دهد که چند روزی یک‌هو از همه‌ی مشغله‌ها

دور باشید و بروید و همه چیز را ول کنید...

وقتی راحت می‌خوابید و در جواب این سوال که پاشو دیگه! چقدر میخوابی؟!

حس شاعری‌تان گل می‌کند و می‌گویید:

بگذار تا بخوابم چون خرس در زمستان !

و پشت‌بندش یک لگد دریافت می‌کنید! آن وقت است که قدر این توفیق های اجباری را می‌دانید...

باشد که رستگار شوید...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۳ ، ۲۳:۱۳
کــاپــا