کاپا

اگر فیزیک نمی دانید، از درب جلو وارد نشوید

کاپا

اگر فیزیک نمی دانید، از درب جلو وارد نشوید

کاپا

میان همه‌ی روزمره‌گی‌ها
ساده و صاف آنچه که می‌شود به نوک قلم نوشت
من معتقدم:
(به جز خط انسانیت، هیچ خط قرمزی وجود ندارد)
لطفاً:
اگر فیزیک بلد نیستید از درب تَه وارد شوید.
کپی نکنید! همانا خداوند کپی کنندگان را دوست ندارد.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

برادر جان هـــــــوا آلوده و حالم خراب است        خیال یک هوا بی دود و دم همچون سراب است

برفتم نزد ساقی تا کنم من چاره جــــــــویی     بگفتا چاره در یک بطــــــــری و جام شراب است!


پینوشت

1.البته این شراب عرفانی است، تا مگر به واسطه رفتن به عالم معنا قدری از هوای آلوده تهران به در شویم.

2.البت گفتن این رباعیات چاره نکند، که با این مسئولین قصیده صد منی هم وجدان نجُنباند در اینها.

۲ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۲
کــاپــا

۰ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۰۴:۲۷
کــاپــا

سه سال پیش

سه سالی بود که از آشنایی مون میگذشت، دختر جذاب و شیرین زبونی از یه خونواده مرفه بود. روزگار میگذشت تا اینکه من  مجبور شدم به سربازی برم و قرار شد بعد سربازی خواستگاریش برم و عروسی کنیم. منطقه ای که من بودم خیلی راه ارتباطی درست درمونی نداشت و کمتر میشد تماس گرفت و اغلب نامه مینوشتیم. تا 6 ماه نتونستم مرخصی بگیرم. بعد اون مدت برگشتم اما هرچی تماس گرفتم نتوستم پیداش کنم و بعد کلی دردسر از طریق یکی از دوستای مشترکمون تونستم آمارشو بگیرم! آماری که دنیا رو سرم خراب کرد...

تلافی

چند شب دیگه عروسیش بود! فکر اینکه زیر حرفش زده بود و مرور خاطراتی که داشتیم داشت دیوونم میکرد، بالاخره تصمیممو گرفتم و از طریق یکی از دوستام یه اسلحه جور کردم و منتظر شدم تا شب عروسیش، عدالت رو شخصاً روش اجرا کنم!

شب عروسی

یه تیپ شیک زدم و اسلحه رو هم پر کردم و راهی منزلشون شدم، طبق معمول بزن و بکوب برپا بود، اما من تا رسیدم قطع کردند، موقع شام بود. یه سفره بلند بالا انداختن و توی یه چشم به هم زدن سفره پر شد از هزار جور چیز. مرغ و غاز و گوسفند بریان و انواع و اقسام نوشیدنی..
بقول سعدی چشمم که به این سفره افتاد دامنم از کف برفت و با خودم گفتم از این عروس بشه گذشت از شام عروسیش عمراً!

عجب شامی بود انصافا دستشون درد نکنه...

الان منتظر چی هستین؟ منتظر بودین من آدم بکشم؟! چقدر آخه دنبال خشونتین! آخر داستان به این خوبی ! ای بابا...
بالاخره از قدیم میگن نقطه ضعف مردا شکمشونه (البته شکم بالاترین نقطه ضعفشونه پایین تر از شکم هم نقطه ضعفهایی دارن)
در ضمن اون تفنگی هم که خریدم رو دستم مونده، مشتری بودین با قیمت مناسبی میفروشم.


پی نوشت

1.این چند روز که به خدمت مشرف شدیم کلی مطلب نویسیده ام که یارای تایپ نمیباشد. لکن اگر توفیق بود آپ مینماییم.

۳ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۰۴:۱۱
کــاپــا

همان قدر که آدم برای پختن یک غذای خوب باید وقت بگذارد و برود خرید کند وقت بگذارد مواد اولیه را آماده کند و بالاخره بپزد و در طول این فرآیند صبر کند تا غذا جا بیفتد و لحظه لحظه اش را تحمل کند تا یک چیز درسب حسابی از کار دربیاید.

دوستی و رابطه هم همین طور است ! باید وقت بگذاری و صبر کنی تا قوام بیاید و گرمی و سردی اش را بچشی و گرمی و سردی ات را بچشد. 

این طوری تهش یه چیزِ خوب می شود به جان عمو...

زمان ما طرفین کلی طرح و برنامه می ریختن تا بتوانند حداقل بعد 6 ماه با کلی ترس و لرز یکی دست آن یکی را بگیرد! 

الان زمانه عوض شده همه دنبال روابط زود بازده اند! هیچکس حوصله و صبر ندارد. اصولا زمان برای پختن یک چیز خوب ندارند و دنبال کنسرو هستن، کنسرو های بادمجانی که زود درش را باز کنند و برن بالا، کنسروهایی که بزور مواد نگه دارنده طعمی دارند و گاه سم بوتولیسم آنها خورنده را روانه ی بیمارستان میکنند.

صبح آشنا می شوند و شب اسم بچه انتخاب میکنند. و... داستانهایی که شما بهتر از من میدانید.

در هر صورت غذا باید غذا باشد غذایی که غذا نباشد غذا نیست.


پینوشت

1. البته یک وقتهایی کنسرو در شرایط اضطرار مثل اوقات سفر بدک نیست.آرام

۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۳
کــاپــا

خیلی وقت بود که داستان های نهصد و نود و نه + دوشب شب نفرستاده بودیم. این یکی را می فرستیم که بی ربط به احوال وقایع اخیر بنده نیست.

در نقل ها آمده است که روزی در جنگل غوغایی بس آشوبناک درگرفت که همه اهالی از چرندگان خزندگان و درندگان و پرندگان و غیره از شدت آن جدل متعجب شده و دعوا جهت حل و فصل نزد سلطان جنگل ببردند.

دعوا بین ببر و الاغ بود! و حیوانات چون به نزد سلطان رسیدند شرح ماوقع نمودند که بین این دو مجادلت پیش آمده و جنگل را ایشان میدان جنگ نمودند. سلطان بیدرنگ امر نمود به زندانی نمودن و تنبیه ببر! و روی برگردانده در خانه رفت.

ببر که حکم را شنید لب به شکایت گشود و فریاد برآورد که این چه حکم است که دعوی ما نشنیدی و گناه نشناختی و مرا در حصر نمودی!؟ و این خَرِ خِرِفت را نه!

سلطان به فریاد گفت در جرم تو همین گویم که از نژاد ببر باشی و با الاغی در افتادی...

۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۶
کــاپــا

بعضها زود پیر می شوند، یعنی روزگار می داند از همان کوچکی هم نقش های بزرگ را می توانند بازی کنند! اینها دَم شان خیلی گرم است.

نقش های سخت را هر کسی نمیتواند بازی کند. اگر سخت میگذرد خب حتما می توانستید بازی کنید که روزگار درگیرتان کرده!

شاید توجیهی باشد برای سختی های روزگار! ولی خب حقیقتی است.

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

همین.


پینوشت

1. پینوشت ندارد.!

۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۰
کــاپــا

یعنی اینقدر دوست دارم یه روزی از این بیلبوردها در تهران (کنایه از همه شهرها) ببینم. یعنی عشق خواهم کرد...

این یکی از همین هاست در پاریس:


Si le dernier livre que vous avez lu ou la dernière fois que vous brossez, 24 heures, s'il vous plaît fermez votre bouche!

اگر از آخرین کتابی که خوانده اید، یا آخرین باری که مسواک زده اید، 24ساعت می گذرد، لطفا دهانتان را ببندید.


پینوشت:

1.آقا الکی نیست که میگن رفاه و آزادی نه از شعار و مشتهای گره کرده در خیابان، که از سکوت کتابخانه ها شروع می شود.

۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۵
کــاپــا

البته صحبت نمودن از یک پدیده و استباط از آن مستلزم به کار بستن روش علمی است. بدین گونه که وقتی پدیده ای مشاهده می شود، این پدیده از طریق انجام آزمایش تکرار شده و مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد و چنانچه نتایج حاصل از تحقیقات با نتایج تجربی همخوانی داشت فرضیه مستحکم خواهد شد.

آنچه امروز قصد دارم مطرح کنم ارتباطی است که بین جانداران گوشت خوار و گیاه خوار نظر مرا به خود جلب کرده است. اگر در حیات وحش نظر کنید دو دسته از حیوانات را (در زمزه پستانداران و پرندگان و آبزیان) مشاهده خواهید نمود که اگر آنها را در دو گروه گیاه خوار و گوشت خوار دسته بندی کنیم، میتوانیم ویژگی جالبی را در این دسته بندی به عنوان فرضیه مطرح کنیم.

حیوانات گیاه خوار غالبا یک زندگی اجتماعی با تعداد اعضای همبسته ی قابل توجه و زیاد (گاها از مرتبه ی چندین هزار و در برخی گونه ها تا چندین میلیون) تشکیل می دهند. در جوامع آنها منافع اجتماعی غالب و اغلب منافع فردی تا حد خوبی از منافع اجتماعی تامین می شود.

معمولا زندگی آنها مسالمت آمیز و با خشونت کمتر در برخورد با یکدیگر ادامه پیدا میکند.

در مقابل حیوانات گوشت خوار بیشتر فردی گرا و خشونت طلب اند و زندگی اجتماعی را بر نمیتابند و در بهترین حالت دایره اعضای خانوداه را در نظر گرفته و هر حیوان دیگری ولو همنوع را با خشونت طرد میکنند. منش درنده خویی به آنها غالب است و بنابراین منافع فردی را بر منافع گروهی ترجیح میدهند.

نکته ای در اینجا سوال است این است که به نظر میرسد گوشت خواری به نوعی ممکن است عاملی جهت تقویت حس درنده خوئی و اجتماعی گریزی در انسان نیز باشد. البته همانطور که در مقدمه گفته شد اثبات علمی این مطلب نیاز به کاربستن روش علمی در  اثبات این فرضیه دارد.

نکته جالب آن است که سیستم گوارشی انسان همانند حیوانات گیاه خوار که اجتماعی زندگی میکنند بوده و غالب دندان های او جونده اند تا درنده!


پینوشت

1. جناب صادق خان هدایت یک کتاب دارند به نام فواید گیاه خواری که چون ایشان فوت نموده اند می توانید این کتاب را از اینترنت بگیرد و بخوانید.

۱ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۰
کــاپــا


پی نوشت

1. آهنگ ماجرا - دیانا

۰ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۴
کــاپــا

ساحر قدرتمندی که می خواست سرزمینی را نابود کند دارویی جادویی1 را  در آب چاهی ریخت که ساکنان آن سرزمین از آن می نوشیدند. هر کس از آن آب می خورد دیوانه می شد.

صبح روز بعد اهالی از آن آب نوشیدند و همه شان دیوانه شدند به جز پادشاه و خانواده اش که چاهی جداگانه برای نوشیدن آب داشتند و ساحر موفق نشده بود آن چاه را نیز مسموم کند. پادشاه نگران شد و سعی کرد مردم را با صدور یک سری از فرامین جهت امنیت و سلامتی عموم  را تحت کنترل در آورد.

پلیس و بازرسان نیز که از آن آب خورده بودند فکر کردند تصمیمات پادشاه بیهوده است، و تصمیم گرفتند توجهی به آن نکنند.

هنگامی که ساکنان آن سرزمین از فرمان های پادشاه مطلع شدند به این نتیجه رسیدند که شاه دیوانه شده است و فرمان های بیبهوده ای صادر می کند. به طرف قصر رفتند و با شورش خواستار کناره گیری او شدند.

پادشاه ناامیدانه خودش را برای کناره گیری از تاج و تخت آماده کرد ولی ملکه2 جلوی او را گرفت و گفت بهتر است ما هم برویم  و از آن آب چاه بنوشیم، آن وقت ما هم مثل آنها می شویم.

و این کاری بود که آنها کردند و پادشاه و ملکه از آن آب دیوانه کننده خوردند  و بلافاصله به یاوه گویی پرداختند. خادمان پادشاه و مردم نیز گفتند که وقتی شاه به مسیر عُقلایی برگشته و خردمندانه رفتار می کند! چرا نباید به او اجازه بدهیم به حکمرانی اش در کشور ادامه دهد!

به این ترتیب کشور به زنگی خود ادامه داد ولی اهالی اش در مقایسه با کشورهای همسایه رفتاری کاملا متفاوت داشتند و پادشاه توانست تا آخرین روز عمرش بر آن کشور حکمرانی کند.


پی نوشت (این قسمت تلگرافی است.)

1.جمله ی معروف کارل مارکس

2.مصلحت اندیشی

3. در مواجه با یک دیوانه یه وقتایی باید نوشید!  البته هم جام زهر یا مِی! چون فقط یک دیوانه و یک مست میتواند با یک دیوانه کنار بیاید...

4. تکه ای بود از کتاب "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" اثر پائولو کوئیلو


۱ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۹
کــاپــا

یک نعره مستانه ز جایـــــی نشنیدیم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد

۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۶
کــاپــا

آقاجان دو دقیقه آقای جین بلانکو میخواهد حرف بزند. اگه بیشتر دو دقیقه شد برو تو اینستاگرامش فحش بده! والا

ویژگی بوفالوها: آن‌ها به یک رهبر پای‌بند هستند و همه از او تبعیت می کنند. آن‌ها درست همان کاری را می‌کنند که به آنها دستور داده شده است. آن‌ها هرگز تصمیم نمی‌گیرند و تا دستور نرسد، هیچ کاری نمی‌کنند و هیچ کجا نمی روند. هیچ‌کس جای دیگری را پر نمی‌کند و جلو نمی‌افتد و مسؤولیت نمی‌پذیرد.

ویژگی غازها: هر غاز مسیر پرواز دسته جمعی گروه را می داند. رهبری و جلودار بودن نوبتی است. هر غاز، زمان در نوک پرواز قرار گرفتن و هدایت گروه را خود انتخاب می‌کند. همه غازها تمایل به پذیریش مسؤولیت جلودار بودن را دارند. غازها در طول پرواز مراقب یکدیگر هستند. بررسی ثابت کرده که غازها در پرواز گروهی، ۷۰ درصد بیشتر از مسافتی را که انفرادی می توانند طی کنند، می‌پیمایند.

بلانکو می‌گوید وقتی از مطالعه نظام هماهنگ و زندگی گروهی غازها آگاه شدم، به داخل شرکت خود برگشتم و به همه همکارانم دستور پرواز دادم و از آنها خواستم از امروز غازهایی باشند که هم خود از پروازشان لذت ببرند و هم من سازمان کمال یافته‌تری را اداره کنم. آری من به آنها اختیار و آزادی پرواز دادم و گفتم بوفالوهای من پرواز کنید. غافل از اینکه بوفالوها نمی توانند پرواز کنند. به خود گفتم بلانکو سازمان تو، یک سازمان بوفالویی است. مگر خود تو این طور نخواستی که همکارانی مطیع و بی چون و چرا داشته باشی؟ پس اگر غیر از این می‌خواهی، خود تو اول باید تغییر کنی و در اینجا بود که دریافتم دیدگاه من مدیر هم باید تغییر کند. من باید بوفالوها را تبدیل به غاز کنم، طبیعت آنها را تغییر بدهم.


پی‌نوشت

۱.کتاب پرواز بوفالوها- جین بلانکو

۱ ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۳
کــاپــا

-Today we a have special guest from Great devil's Land1, although Today is Saturday and we should had our program yesterday, but anyway take it easy and listen up the speeches, Mr. Franklin here you are:

-I so appreciated to invite me to your menbar, It was one of the big wishes I've had in my childhood to have a speech on a menbar, I believe it's a magic seat...

- our pleasure, yes you're right it has a mysterious magic which can build up or destroy a country only with 1 word in 1 second, anyway The audiance are waiting for you.

-ok, I would like to tell you a point, I found in my life-time:


"Who is wise? He that learns from everyone.

Who is powerful? He that governs his passion.

Who is rich? He that is content.

Who is that? Nobody"

Benjamin Franklin


Footnote

1.or heaven land maybe!!

۱ ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۳
کــاپــا

نه اینکه خدای ناکرده اگر کلک روی دکمه موس خود بردید و روی این پیوند کلیک نمودید یعنی شما آدم نیستید. اگر عنوان را خوب بخوانید بحث بودن است نه شدن. از نظر علما آدم بودن یک اصل مهم دارد و آن خود بودن است. که اگر گونه انسان خودش می‌بود که معمولاً نیست تعریف دنیا دیگر شاید این‌گونه که اکنون هست نمی‌بود.

این مقدمه کوتاه می‌شود یک بهانه برای یک آهنگ از مامک خادم از رباعیات خیام

گـر مـن ز مِـی مُـغـانـه مـسـتـم ، هـســــــتـم       گـر عـاشـق و رنـد و مِـی پـرسـتـم ، هـسـتـم

هـر طـایـفــــــــــــــــه‌ای ز مـن گـُمـانـی دارد        مـن زانِ خـودم چـنـان که هـسـتـم ، هـسـتـم


پی‌نوشت

۱. ۲۸ اردی‌بهشت روز بزرگ‌داشت خیام

۲. فیلم نقشِ نگار را ببینید

۳.یک میکس تصویری زیبا هم از این آهنگ اینجاست.

۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۰۰
کــاپــا

مکزیکی‌ها یک اخلاقی دارند در حد خفن! خوشحال باشند گیتار می‌زنن، غمگین باشند گیتار می‌زنن، شکست عشقی بخورند گیتار می‌زنن، به عشق‌شان برسند گیتار می‌زنن، ببرند گیتار می‌زنن، ببازن گیتار می‌زنن...

و دنیا گویی برایشان چیز۱ هم نیست...

اینقدر خودتان را در دنیا ناراحت نکنید ، دنیا تا دلتان بخواهد برای شما غم تولید خواهد کرد، نیازی نیست خودتان هم این کار را بکنید.

مکزیکی باشید، باشد که رستگار شوید.

بدرود


پی‌نوشت

۰.آلبته این آهنگ مکزیکی محلی نیست، اسپانیایی است.(آهنگ تیتراژ فیلم Desperado)

۱.چیز دیگر...، حالا حتما که من نباید بگویم خودتان می‌دانید.

۳ ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۱۷
کــاپــا